کد خبر: ۱۸۲
تاریخ انتشار: ۰۴ خرداد ۱۳۹۳ - ۲۲:۱۳
گفت و گوی ماهنامه صنعت و توسعه با دکتر حسن سبحانی
. اصول‌گرایان می‌خواهند «عدالت» هم همراه و درکنار تفکر و سیاستگذاری اقتصادی لیبرالی، حضور داشته باشد. اما بین مبانی لیبرالیسم و جستجوی عدالت طلبی لزوما وحدتی وجود ندارد. می‌خواهم بگویم افرادی که عملا لیبرال اقتصادی هستند اما عدالت را هم می‌خواهند در واقع وارد جمع نقیضین می‌شوند. لازم به یادآوری است که عدالت مورد توجه همه ادیان ومصلحان اجتماعی است و معتقدان به اندیشه‌های سوسیالیستی و لیبرا لی هم با آن مشکلی ندارند. اما رسیدن به عدالت مجاری ای دارد که آن مجاری از لیبرالیسم نمی‌گذرد.

به نظر شما ‌‌‌‌‌آیا اقتصادی بهنام «اقتصاد اصولگرایی یا اصلاحطلبی» وجود دارد؟ و اگر بله معیارهای این اقتصاد چیست؟

اگر بخواهم مستقیم به سوال شما پاسخ دهم باید بگویم خیر؛ من چیزی به نام اقتصاد اصولگرایی یا اقتصاد اصلاحطلبی نمیشناسم. اما برای اینکه دلیل این پاسخ را توضیح دهم باید به سیر تاریخی یک سری از مباحث بپردازم تا به آن واسطه ابعاد مختلف این پاسخ هم روشن شود. دقت کنید که دو جایگاه یا دو مقام وجود دارد که برای این بحث حتما باید از یکدیگر جدا شوند و به آنها توجه گردد. نخست مقام «آگاهی و علم» و دوم مقام «سیاستگذاری» است. این دو باید جدا از یکدیگر بررسی شوند. در مقام آگاهی و علم که عمدتا در دانشگاهها در عرصههای مختلف ارائه میشود، تلاش برای آن است که ناشناختهها شناخته شود؛ اصولا کار علم این است که ناشناختهها را بشناسد. البته اینکه چقدر ناشناختهها شناخته میشوند، بستگی به شرایط و میزان توانمندیها دارد؛ یعنی چنین نیست که اگر فردی راجع به موضوعی علم دارد، به معنای آن است که میتواند صد در صد آن موضوع را از ابعاد مختلف بفهمد و ادراک یقینی کند. یعنی معلوم نیست آگاهی و "علم" ی که در اختیار عالم قرار میگیرد، ده درصدی است؟ بیست درصدی است یا صد در صدی. -در این بحث منظور ازعالم همان اقتصاددان است.-

حتما شنیدهاید که مشخص شده بسیاری از تئوریها پس از سالها که دانشمندان به آنها اعتقاد داشتهاند، غلط از آب درآمده است. مثل این نظریه که کره زمین ثابت است و بعد ها حرکت زمین اثبات شد. در اقتصاد هم از این مباحث فراوان وجود دارد.

میخواهم بگویم وادی «آگاه شدن به اینکه حقیقت چیست» عمدتا در دانشگاهها وجود دارد و مورد تحقیق و بررسی است. البته شاخهبندیهایی دارد. معمولاعده ای که تفکرات نزدیک به هم داشتهاند، دور هم جمع شدهاند و "مکتب" ی را بهوجود آوردهاند. مثل مکتب کلاسیک؛ مکتب نهادگرایی؛ مکتب کینزی و… . اینها همه تلاش اقتصاددانان برای شناختن پدیدههای اقتصادی است. تاکید میکنم این شناخت هرگز این اطمینان را نمیدهد که تئوری های علمی لزوما صحیح یا صد درصدی است.

با این جمله از پوپر که میگوید «آگاهی و علم «حدس» است» از این بحث خارج میشوم. پوپر کتابی هم به نام «حدسها و ابطالها» دارد. او میگوید هر علمی که شما در خصوص موضوعی به دست میآورید حدسی راجع به آن موضوع است که ممکن است درست باشد و ممکن است نباشد. بنابراین تئوری هایعلم تجربی که اقتصاد هم درزمره آن است ادعای حقیقتگویی ندارد.

اما در مقام سیاستگذاری چطور ؟

در این مقام در حقیقت وارد بحثهای اجتماعی و سیاسی میشویم. این همان مقامی است که مظاهرش ممکن است در هر جامعهای در قالب احزاب مختلف و در جامعه ما در قالب اصولگرایی و اصلاحطلبی دیده میشود. سیاستگذاری اقتصادی به دنبال آنچه که در قسمت پیش به آن اشاره شد نیست. سیاستگذاری اقتصادی به دنبال تامین اهداف اقتصادی است. در واقع سیاستگذاران اقتصادی در پی آن هستند که با در نظر گرفتن اهداف اقتصادی که دربلند مدت در توسعه اقتصادی و در کوتاه مدت در ثبات قیمت ها، اشتغال کامل و بهبود در موازنه پرداخت های کشور خلاصه می شود آنچنان برنامهریزی کنند تا اقتصاد به نقطه دلخواه آنها برسد. پس سیاستگذاری را اینگونه تعریف میکنیم: «معین کردن چگونگی رسیدن از وضع موجود به وضعی که میخواهیم به آن دست یابیم

و این اهداف را چه کسانی تعیین میکنند؟

‌‌در جامعه ما گاهی رهبران تعیین کننده این اهدافند، گاهی مردم میگویند و نمایندههای مجلس از طرف آنها بیان میکنند و گاهی از سوی احزاب مطرح میشود. مثلا مردم تورم نمیخواهند ، اشتغال در سیاستگذاری اقتصادی قرار میگیرند در حقیقت باید تصمیم بگیرند که میخواهند وضع موجود «چگونه» به سمت اهدافی که دارند حرکت کند. اصولگرایی، اصلاحطلبی و بحثهایی از این قبیل از نظر اقتصادی در این مرحله موضوع بحث قرار میگیرد: «چگونگی تبدیل وضع موجود به وضع مطلوب».از نظر آنها چیست؟

افرادی که در این وادی و در این جناح ها و جریانات هستند، لزوما هم اقتصاددان نیستند. ممکن است آنها افرادی غیر اقتصادی مثل پرشک، مهندس، معمار وباشند اما وارد سیاست شده اند و باید «تصمیم اقتصادی»؛ بگیرند چراکه آمده اند تا وضع موجود را عوض کنند. البته ممکن است در میان این افراد، فرد آشنا به اقتصاد هم باشد.

پس در واقع شما معتقدید که بحث «اصولگرایی» و «اصلاحطلبی» در عرصه اقتصاد در حوزه «عمل» باقی میماند و به حوزه «نظر» تسری پیدا نمیکند؛ به این معنا که این موضوع را بیشتر در سیاستگذاریها باید پیگیری کرد تا مکاتب. در واقع با یک جریان سیاسی رو به رو هستیم که در آن تفکیک اصولگرایی و اصلاحطلبی ما به ازای اقتصادی ندارد؟

اینها همه در عرصه عمل است و لزوما در مقام آگاهی و علم نیست. در واقع آنچه که در دانشگاهها به دانشجویان آموزش داده میشود با این مباحث فاصله بسیار دارد.

البته بهتر است بهجای واژه سیاسی از واژه سیاستی، یعنی سیاستگذاری استفاده کنیم؛ چون سیاسی به تصمیمگیریهای سیاسی مربوط میشود اما در اینجا تصمیمگیری لزوما به معنای کسب و یا حفظ قدرت نیست؛ بلکه سیاست است. برای مثال میخواهیم تورم را پایین بیاوریم. راهکارهایی که برای رسیدن به هدفمان اتخاذ میکنیم سیاستهای ماست.ما در عمل با سیاستگذاری اقتصادی مواجه هستیم که متفاوت از علم اقتصاد است.

اما چرا سیاستگذاریها به این شکل با یکدیگر متفاوت است؟ و چه افرادی در مقام سیاستگذاری اقتصادی قرار میگیرند؟

ابتدا به این پرسش پاسخ دهیم که چه افرادی در مقام سیاستگذاری اقتصادی قرار میگیرند؟ مجمع تشخیص مصلحت نظام سیاستگذاری میکند، رهبری سیاستگذاری میکند، مجلس و دولت هم در نوع خودشان این کار را انجام میدهند. افرادی که در این وادی قرار میگیرند، لزوما دانش اقتصاد به آن معنایی که در سوال نخست به آن اشاره شد، ندارند. البته برخی از آنها اقتصاد خواندهاند و دانش هائی را یاد گرفتهاند که همانطور که اشاره کردم آنآگاهی ها و تئوری ها ممکن است درست باشد و یا نباشد. در عین حال عمده این افراد مطلع به علم اقتصاد ، مبانی و ریشههای تئوری های این علم را نمیدانند. این مجموعه سیاستگذاری میکنند؛ به این معنا که در طیف بزرگ سیاستگذار، تعداد کمی هستند که اقتصاد خواندهاند. عده زیادی اقتصاددان نیستند. در بین اقتصاد خوانده ها هم عمده افرادی که دنبال فهم پدیدههای اقتصادی هستند کاری به مبناها و مبادی این علم ندارند؛ اینکه تئوری ها از کجا آمده است؟ چرا چنین است؟ رفتار چه افرادی بر آن موثر بوده؟ را در مباحث خود دنبال نکرده اند… . یکسری مباحث را در کتابهای درسی یاد گرفتهاند و یاد میدهند. در واقع عمدتا در دانشگاهها فلسفه اقتصاد دنبال نمیشود. در ایران که اصلا دنبال نمیشود. به عنوان مثال میگویند انسان به دنبال حداکثر کردن سود است، یا انسان اافزون طلب است یا انسان عقلایی کسی است که سودش را حداکثر میکند.یا دولت نباید در اقتصاد دخالت کند اینها را در اقتصاد قبول میکنند. ولیاینکه چرا اینگونه است و آیا واقعا اینگونه است یا خیر را اصلا دنبال نمیکنند.

برخی از افرادی که سیاستگذاری میکنند، یعنی همانهایی که میخواهند اقتصاد را از وضع فعلی به وضع مطلوب برسانند، بر اساس همان درسهایی که در دانشگاه خواندهاند سیاستگذاری میکنند؛ به این شکل که آن آگاهیها را میآورند و میگویند اینگونه باید این راه را طی کنیم. میتوان گفت: آگاهی و علم را که در دانشگاه آموختهاند بدون توجه به مبانی آن ها در خدمت سیاستگذاری میگذارند و با آن روش میخواهند از نقطهای به نقطه مطلوب برسند. ( دسته اول)

دسته دوم آنهایی هستند که معتقدند وقتی میخواهند با توجه به آنچه که در دانشگاه خواندهاند سیاستگذاری میکنند باید به مبانی آن تئوری ها هم توجه کنند. تعداد این افراد بسیار بسیار محدود است.

عده سوم کسانی هستند که سیاستگذاری میکنند اما میگویند: ما با توجه به باورها و هنجارهای دینی خودمان تصمیمگیری میکنیم؛ یعنی کاری به آنچه که در دانشگاه خواندهاند ندارند. در واقع میگویند: ایدئولوژی ما این است و اینگونه عمل میکنیم.

دسته چهارمی هم هستند که میگویند ما با توجه به دانشِ دانشگاهی خودمان و آنچه خواندهایم تصمیمگیری میکنیم اما باید حتما توجه داشته باشیم که رهبران هم چه میگویند. اینها یک گروه تلفیقی به حساب میآیند که سعی میکنند از آنچه در دانشگاه خواندهاند استفاده کنند اما در عین حال توجه داشته باشند که رهبری، مجمع و مقامات عالی کشور هم چه میخواهند. آنها سعی میکنند بین این دو مغایرت بهوجود نیاید.

‌‌میخواهم بگویم در مقام عمل همه آنچه که افراد در دانشگاه خواندهاند با سیاستگذاریهایی که انجام میشود انطباق پیدا نمیکند. اینجا من از چهار گروه نام بردم. آنچه که من متوجه میشوم این است که در اقتصاد ایران آن گروهی که بر اساس آنچه خواندهاند و بدون توجه به مبانی آنها تصمیمگیری میکنند، یعنی گروه اول بیشتر از نود درصد سیاستگذاران را تشکیل میدهند؛ یعنی خیل عظیم سیاستگذاران. این پدیده هم در اصلاحطلبان و هم در اصولگرایان فراوان وجود دارد. اینها وارد سیاست شدهاند، تصمیمگیری میکنند و مدعیاند که عالمند اما در واقع علمی را که خواندهاند بدون توجه به مبانیاش وارد سیاستگذاری میکنند. من باز هم تاکید میکنم هیچ یقینی وجود ندارد علمی که ما در دانشگاه میخوانیم صد درصد درست و صحیح باشد این ویژگی تئوری های علم تجربی و از جمله علم اقتصاد است..

دسته چهارمی که به آنها اشاره شد یعنی همانهایی که دانش خود را با خواسته رهبران تلفیق میکنند بیشتر در چه طیفی قرار میگیرند؟ آیا این بیشتر یک جریان سیاسی است یا ایدئولوژیک؟

ایننوع تصمیمگیریها بیشتر در اصولگرایان دیده میشود. مثلا شما خصوصیسازی را در نظر بگیرید؛ در مورد چنین سیاستی اصولگرایان میگویند در دانشگاه خواندهایم که خصوصی سازی این مزیت ها را دارد و اکنون هم رهبران خواستار اجرای چنین سیاستی هستند اما به نحوی که عدالت هم در آن باشد. لذا سراغ یک نوع سیاست تلفیقی میروند؛ یعنی میخواهند خصوصیسازی را به گونهای اجرا کنند که عدالت هم در آن بگنجد.

اینگونه است که شما میبینید تفاوتهایی در سیاستگذاریها دیده میشود. در همین موضوع خصوصیسازی ممکن است اصلاحطلبان بر اساس آنچه در دانشگاه خواندهاند تصمیمگیری کنند اما آن را با چیز دیگری تلفیق نکنند.

خب اینگونه سیاستگذاریها، منظور همان چند طیفیاست که به آنها اشاره کردید، چه آثار و نتایجی برای اقتصاد ایران در پی خواهد داشت؟

آثار و نتایجش در یک جمله همین وضع امروز اقتصاد ایران است. به هرحال این اقتصاد محصول دولت سازندگی که در زمان خودش دولت تکنوکراتها نامیده میشد. دولت اصلاحات و دولت مهر ورزی است دولت هائی که ا گرچه خطمشی سیاسی آنها متفاوت بود اما راه و روش اقتصادی واحدی را دنبال کردند

محصول سیاستهای اقتصادی که در دو دهه گذشته دنبال شده است را امروز در اقتصاد ایران میبینید: رکود، تورم، بیکاری، نرخ رشد اقتصادی منفی و… . آثار و نتایج این سیاستها این ها است.

اما چرا اینگونه است؟

دلیلش این است که سیاستگذاران ما دچار یک خطای بزرگ متدولوژیک شدهاند. بیش از ۹۰ درصد آن ها تلاش کردهاند برای تبدیل وضع موجود به وضع صحیح، از همان آگاهیها و دانشهایی که در دانشگاه خوانده بودند استفاده کنند اما بدون توجه به اینکه در نظر بگیرند و اصولا بدانند مبانی این کجا آمده است، برای اقتصاد ما مضر بوده است.

منظور من از مبانی این است: دانش اقتصادی که ما در دانشگاه خواندهایم همواره وارداتی بوده است. البته نمیخواهم بگویم این بد است یا خوب است؛ چرا که این دانش در جغرافیای خودش بسیار خوب عمل کرده و توانسته اقتصاد مناسبی بار بیاورد.

اما منظور من از اینکه این دانش وارداتی است چیست؟ منظورم این است که چنین دانشی بررسی کرده هزاران نفری که در غرب زندگی می‌‌کنند، چگونه تولید میکنند؟ چگونه مصرف میکنند؟ تجارتشان از چه عناصری پیروی میکند؟ چطور سرمایهگذاری میکنند و چه چیز تصمیمهای آنها را تحت تاثیر خود قرار میدهد. دانش اقتصاد این رفتارها و بیشتر از اینها را بررسی کرده و آن ها را به تئوری تبدیل کرده است. بعد هم این تئوریها را در دانشگاهها درس دادهاند. بعد ما اینها را به ایران آوردهایم و به دانشجوهای خودمان درس دادهایم. یا آنکه ما به غرب رفتهایم و آنجا همین مباحث را آموختهایم.

رفتار مصرفی یک فرد اروپایی یا امریکایی که فرهنگ دیگری دارد، سابقه تاریخی متفاوتی را پشت سر دارد و مجموعه تصمیمگیریهایش در فضای متفاوتی شکل میگیرد، با یک فرد ایرانی متفاوت است. ما اینها را از غرب آوردهایم و میخواهیم در ایران به بی کم و کاست از آن ها استفاده کنیم. در حالیکه ایرانی از نظر مبنایی مانند یک غربی نیست و معلوم نیست آنچه که در اروپا و امریکا مفید واقع میشود در ایران با حاکمیت مبانی و اصول متفاوت لزوما همان نتایج مفید را داشته باشد. همان طور که دیده شده است مفید نبوده است.

میتوانید مثالی از آنچه گفته شد بزنید؟

برای مثال خصوصیسازی را در نظر بگیرید. در اروپا در ۴۰۰ سال گذشته مالکیت خصوصی بسیار بسیار محترم بوده است. کسی اموال کسی را مصادره نمیکرده؛ هرگز به مالکیت خصوصی بیاحترامی نمیشده است؛ افرادی که ملک خصوصی داشتند، همواره حرف اول را در اقتصاد میزدند؛ یعنی اقتصاد خصوصی رونق داشته و اقتصاد دولتی اصالتی نداشته است؛ دولت خودش هم به مالکیت خصوصی وابسته بوده است. اینها به چه معناست؟ یعنی آنکه غرب در سالهای متمادی مالکیت بخش خصوصی را تمرین کرده؛ تجربه کرده و با آزمون و خطا اشکالات این موضوع را شناسایی کرده است. اختیار بخش خصوصی همواره دست خودش بوده؛ دولت در امور مربوط به آنها مداخله نمیکرده و دولتها هم با مالیات بخش خصوصی اداره میشدند و… .

اما در ایران چه اتفاقی میافتد؟ سیاستگذاران به اروپا نگاه میکنند، میگویند وضع اقتصادی اشان خوب استپس ما هم اقتصادمان را خصوصی کنیم! یک نگاه گذرا به تاریخ ایران نشان میدهد مالک خصوصی اصلا اینجا اختیاری نداشته است. شاهان بودهاند و میتوانستند هر لحظه که اراده کردند همه چیز را مصادره کنند. چشم همه مردم به دست دولت بوده و هست. مردم عمدتا توان وانگیزه کار خصوصی ندارند و حتی پول کار هم ندارند. حالا شما میخواهید خصوصیسازی را در این جامعه متفاوت به لحاظ سابقه بخش خصوصی اجرایی کنید؟ آن هم در شرایطی که جامعه اصلا آمادگی و شرایط این نوع زندگی را ندارد؟ اکنون من در مقام قضاوت نیستم که بگویم کدام یک از اینها خوب یا بد است فقط میخواهم تاکید کنم این در و چهارچوبی که در ایران استفاده میشود بههم نمیخورد.

اینکه از آگاهیهای دوره دانشجویی بدون توجه به مبانی آنها استفاده میشود همین مشکلات رخ مینمایاند. بیست وپنج سال این موضوع در اقتصاد ایران تجربه شده است و نتایج آن هم روشن است. آثار و پیامدهایسیاستگذاری هائی که با واقعیتهای جامعه ایران سازگار نبوده است در اقتصاد فعلی ایران متجلی است.

در کتابهای اقتصادی که ما میخوانیم فقط آگاه میشویم که اقتصاد چگونه دانشی است و چگونه کار میکند. در این کتابها نمیگویند که برای هر جامعهای چه چیز مفید است. برای مثال نرخ ارز را در نظر بگیرید. در کتابها گفته میشود که اگر ارز تک نرخی باشد، فلان فواید را دارد. شرایط تک نرخی بودن را هم توضیح میدهند:اگر عرضه کننده ارز و تقاضا کننده آن زیاد باشد هیچ محدودیتی در روند شفافیت اطلاعات نباشد و… . حالا شما ایران را در نظر بگیرد. کشوربا تحریم دستوپنجه نرم میکند. دلار نمیتواند به ایران وارد شود. کارخانههامان نباید وارد رکود شوند، جریان اطلاعات شفاف نیست به دلائل شرایط حاکم تقاضا برای ارز بالاست و… . اکنون ما باید با نرخ ارز چگونه رفتار کنیم؟ اقتصاددانی که فقط تکیه بر دروس دانشگاهی خود دارد حکم به ارز تک نرخی میدهد. اما مساله این است که آن علم شرایط و مبانی خاص خودش را داشته است. اکنون در ایران هیچ کدام از آن مبانی و شرایط حکمفرما نیست. تحریم خدمات به بانک مرکزی،تحریم خرید نفت ووجود دارد. همانطور که یک پزشک متناسب با شرایط بیمار راجع به او تصمیم میگیرد، سیاستگذار اقتصادی هم باید متناسب با شرایط اقتصاد خودش تصمیمگیری کند. این به این معنا نیست که او علم و آگاهی را کنار میزند، بلکه به این معنا است که علم و آگاهی را به خدمت واقعیت جامعه خودش درمیآورد. آثار و نتایجی که همواره در اقتصاد ایران میبینید به این دلیل است که چنین اتفاقی نیافتاده است.

سوال دیگری که مطرح میشود این است که از منظر تمایل، گرایش و تعامل با اقتصاد جهانی چطور؟ آیا میتوان تمایزی بین اصولگرایان و اصلاحطلبان دید؟

تا جایی که من درک میکنم اینها از منظر دیپلماسی و رویکرد های اقتصادی تفاوتی با یکدیگر ندارند اما چون به لحاظ رویکردهای سیاسی و فرهنگی بین آن ها تفاوتهایی وجود دارد، در تعامل اقتصادیشان با جامعه جهانی هم برخی تفاوتهای جزئی دیده می شود.

برای مثال چه در اصولگراها و چه در اصلاحطلبان، کسی منکر آن نیست که ارتباط با اقتصاد جهانی برای اقتصاد کشورمان مفید است؛ منتها ممکن است اصولگرایان بگویند چون اغربی ها از نظر سیاسی برای ایران تولید مشکل میکنند، بهتر است در اقتصاد هم با آنهارابطه نداشته باشیم. این موضوع به وفور دیده شده است.

و دقیقا نسبت به اصلاحطلبان بستهتر عمل میکنند

بله؛ به نظر همینطور است. در واقع ممکن است در اصلاحطلبان چنین حساسیتی تا این اندازه وجود نداشته باشد؛ حقیقت آن است که اصولگراها هم منکر اهمیت ارتباطات بینالمللی نیستند اما گاهی تحتالشعاع بحثهای سیاسی و فرهنگی خودشان را محدود تر میکنند.

به نظر میرسد از نظر مکاتب فکری که ممکن است اقتصاددانمختلف به آن اعتقاد داشته باشند، اصلاحطلبان خط و مشی فکری مشخصتر و منسجمتری دارند. برای مثال میتوانیم بهراحتی نظر دهیم که مسعود نیلی لیبرال است، یا فرشاد مومنی نهادگراست؛ در مورد اصولگرایان اما چنین انسجامی وجود ندارد. مثلا ما نمیتوانیم مشخصا بگویم احمد توکلی یا الیاس نادران به کدام مکتب فکری گرایش بیشتری دارند. شما فکر میکنید چرا به این شکل است؟

البته برخی اصولگرایان به طورآشکار و برخی از آنها با توجه به مواضعی که اتخاذ کردهاند، دچار این معضلی که شما اشاره کردید شدهاند. به نظر من مواضع اقتصادی عمده اقتصاددانان اصولگرا در سیاستگذاری اقتصادی همانند اقتصاد دانان اصلاح طلب لیبرالی است؛ هرچند که از آن صحبتی نمیکنند.

اما آنها بیشتر دم از مفاهیمی چون عدالت و رفاه میزنند؛ به نظر میرسد شعارهای اصولگرایان سوسیالیتی است اما عملشان لیبرال. هیچ انسجامی میان حرف و عمل اینها وجود ندارد.

همانطور که گفتم رفتار و عملکرد اصولگراها لیبرالی است اما از آن صحبتی نمیکنند. در واقع تصمیمگیری اقتصادی آنها مبتنی بر آموزه های لیبرالیسم بدون توجه به مبانی ان هاست . اصلاحطلبان هم لیبرالی و همانند اصولگرایان سیاستگذاری اقتصادی می کنند با این تفاوت که شفاف اعلام میکنند که لیبرال‌‌ی رفتار می کنیم، اینگونه سیاستگذاری میکنیم، واین را به نفع اقتصاد ایران میدانیم و شعارهایشان هم همین است.

برخی از اصولگراها متاثر از آنچه که مقامات ارشد کشور مطرح میکنند، به این دلیل که خودشان را وفادار و متعهد به تحقق آن ها می دانند به تلفیقی از آن منویات و آنچه که لیبرالیسم اقتصادی به آنان آموخته است میرسند. این یک نقد جدی متدولوژیک بر جریان اصولگرایی درسیاستگذاری اقتصاد ی است.

. اصولگرایان میخواهند «عدالت» هم همراه و درکنار تفکر و سیاستگذاری اقتصادی لیبرالی، حضور داشته باشد. اما بین مبانی لیبرالیسم و جستجوی عدالت طلبی لزوما وحدتی وجود ندارد. میخواهم بگویم افرادی که عملا لیبرال اقتصادی هستند اما عدالت را هم میخواهند در واقع وارد جمع نقیضین میشوند. لازم به یادآوری است که عدالت مورد توجه همه ادیان ومصلحان اجتماعی است و معتقدان به اندیشههای سوسیالیستی و لیبرا لی هم با آن مشکلی ندارند. اما رسیدن به عدالت مجاری ای دارد که آن مجاری از لیبرالیسم نمیگذرد.

تاکید میکنم این ایده که عدالت دنبال شود نه تنها اشکالی ندارد بلکه از نظر من از امهات امور اجتماعی است؛ منتها اگرجمعیت هائی فکر کنند میتوانند از ابزارهای لیبرالی استفاده کنند وعدالت الاهی را هم محقق کنند، خطای بزرگی میکنند. در لیبرالیسم اقتصادی عدالت موضوعیت ندارد. خودشان هم مدعی آن نیستند. نمیگویم که لیبرالیسم از عدالت بدش میآید، بلکه می گویم آنها راجع به عدالت ساکت هستند.

به نظر من رفتار اصولگرایان از نشناختن این موضوع سرچشمه میگیرد. یک ایراد متودولوژیک است که متوجه اصولگرایان می باشد؛ درحالی که اصلاحطلبها یکپارچهتر با مکاتب اقتصادی برخورد میکنند و عمدتا تامین عدالت را نتیجه کارکرد های بازار آزاد می دانند.

از این مباحث که گذر کنیم، به بحث امروز دولت میرسیم. به نظر شما مجلس اصولگرای امروز در مواجهه با قدرت مستقر چگونه باید برخورد کند؟

من به خوبی نمیدانم افرادی که امروز در مجلس هستند از نظر دانش اقتصادی در چه سطحی قرار دارند. نمای بیرونی مجلس نشان میدهد که قاطبه آنها در تصمیم گیری و سیاستگذاری اقتصادی لیبرالی تصمیممیگیرند و عمل میکنند، اما واژههایی چون «عدالت»، «محرومان»، «مستضعفان» وهم دغدغه آن ها است . من معتقدم که آنان بعضا به نکاتی که میگویند اعتقاد دارند اما توجه ندارند که از روشهای لیبرالی عدالت حاصل نمیشود. به نظر می رسد این غفلت نا خواسته ناشی از عدم وقوف به مبانی تصمیمگیری اقتصادی است.

برای مثال عقل متعارف اقتصادی تصمیمی را که در بودجه 1393 راجع به هدفمندی یارانهها گرفته شده است نمیپسندد. حکم عقل محاسبه گرنیست که قیمت حاملهای انرژی را در اقتصادی که در تحریم، رکود و تورم است، تا دو برابر افزایش دهیم. آن هم با توجه به تجربه شکست خورده ای که در سه سال گذشته بهدست آورده ایم. پس برای چه چنین تصمیمی اتخاذ شده است؟ لابد برای آنکه سیاستگذاران به پیامدهای تصمیمهایشان واقف نیستند. نتیجه هم آن خواهد شد که یک بار دیگر یک ملت در معرض آماج سهمگین و بنیان کن سونامی ناشی از به هم ریختن قیمت های نسبی ، که مستقیما به سیاستگذاری های نا متاسب با واقعیت های نهادی کشور معطوف می شود، تنها و در رکود و تورم و از دست رفتن قدرت خرید و تضعیف سرمایه اجتماعی رها می شود و آماده می گردد تا با بالا رفتن ارزش دلار، در سال های بعد سیاستگذاران دیگری با این استدلال که قیمت دلار بالا رفته است قیمت نفت آن ها در خلیج فارس را واجد ارزش بیشتری اعلام کنند و تحت عنوان فاز 3 هدفمندی یارانه ها به تزریق قیمت های بالاتری اقدام نمایند .البته نتیجه قهری و اجتناب ناپذیر چنین سیاست گذاری هائی که مورد اتفاق نظر هم اصلاح طلبان و هم اصولگرایان است لزوم تحویل بسته های غذائی هدیه دولت به مردمانی است که روز به روز با سیاستگذاری های غیر واقع بینانه تنبیه می شوند و نرخ های رشد منفی را تجربه می نمایند.


بازدید از صفحه اول
نسخه چاپی
ارسال به دوستان
ذخیره
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد