کد خبر: ۲۳۵
تاریخ انتشار: ۳۱ فروردين ۱۳۹۶ - ۰۹:۵۹
گفت و گو با روزنامه شهرآرا
دکتر حسن سبحانی معتقد است: سرنوشت برنامه‌ریزی کشور را به تکنوکرات‌هایی دادیم که این‌ها تحصیل‌کردگان نظام آموزشی غرب بودند؛
مکانیزم‌ها و رویه کشورهای توسعه‌یافته با توسعه‌نیافته‌ها، به گونه‌ای شده که با گذر زمان، ناخواسته فاصله‌ها تشدید می‌شود. همچنین انفعال و نبود نگاه همه‌جانبه ما نسبت به مفهوم توسعه در ابعاد مختلف اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و‌... سبب شده در این سال‌ها متناسب با ظرفیت و امکاناتی که داشته‌ایم راه به جایی نبریم. 

حسن سبحانی، دکترای علوم اقتصاد و استاد تمام دانشگاه تهران که سابقه سه دوره نمایندگی مجلس شورای اسلامی را درکارنامه خود دارد، اخیرا کتابی با عنوان «جدال با توسعه‌نیافتگی» را توسط انتشارات اطلاعات روانه بازار کرده است. همچنین با توجه به مسائل اخیر میان دولت و مجلس درباره برنامه ششم توسعه و طرح این پرسش که «الگوی توسعه ایران کدام سو را نشانه گرفته است؟» سبب شد تا با او به گفتگو بنشینیم.

به عنوان اولین سوال بفرمایید مفهوم توسعه که الان رایج است در چه بستری شکل گرفته و چه مبنایی دارد؟

همان طور که می‌دانید توسعه‌یافتگی به مجموعه‌ای از مسائل می‌گویند که از حدود ۲۰۰ سال پیش به این طرف، بشر تلاش‌هایی برای کسب دانش و تکنولوژی و صنایع آغاز کرده و در چندین مولفه «توام با هم»، کار کردند و واجد این ویژگی‌ها شدند اطلاق می‌شود.

به طور خیلی مشخص مرکز این‌ها «اروپای غربی» است، البته بعدا به جاهای دیگری مثل آمریکا و ژاپن هم سرایت می‌کند و می‌توان از آن سراغ گرفت. اما مرکزیت «اروپای غربی» را دارد و مختص «نژاد سفید» بوده که به دین «حضرت مسیح» پایبند بودند و به یک نظام اقتصادی به نام «سرمایه‌داری» و البته از یک فلسفه‌ای هم به نام «فلسفه روشنگری» برخوردار شده بودند. این مجموعه مولفه‌ها یکی دو قرن زندگی مردم را تحت‌الشعاع خودش قرار داد و منجر به پیشرفت‌های مادی و تغییرات ذهنی فراوانی شد که اجمالا به آن «توسعه‌یافتگی» اطلاق می‌شود.

نسبت ما با مفهوم توسعه چگونه است؟ توسعه‌یافتگی، در حال توسعه یا نبود توسعه؟

اگر این اساس را بگیریم، خب قاعدتا کشوری مثل کشور ما چون آن ویژگی‌ها را ندارد، توسعه‌یافته تلقی نمی‌شود. ما یک کشوری هستیم که در جستجوی توسعه‌یافتگی هستیم. البته اینکه الگوی توسعه را چطور جلو برویم، باید درباره‌اش بحث کرد. ولی در پاسخ به سوال شما عنوان مناسب برای کشور ما، «کشوری در حال توسعه» باید باشد.

خب شما فکر می‌کنید ما در وضعیت «در حال توسعه بودن» پیرو کدام مکتب و مدل باشیم؟ عده‌ای همین عبارت «در حال توسعه» را هم به چالش می‌کشانند و عده‌ای هم از آن حمایت می‌کنند.

ما اینجا دو تا نکته داریم. اول این که عده زیادی «توسعه‌یافتن» را همانند کشورهایی که اکنون توسعه‌یافته هستند(جهان اول) تلقی می‌کنند و می‌گویند اگر کشوری مثل آن‌ها بشود، آن کشور توسعه‌یافته است. بنابراین اتخاذ سیاست‌ها و تصمیمات و اقداماتی که کشور را بتواند مثل آن‌ها کند را «درحال توسعه‌بودن» اطلاق می‌کنند. قاعدتا قانون اساسی ما ضمن اینکه توصیه فراوان به توسعه‌یافتن می‌کند، اما برداشتش از توسعه‌یافتن، مثل توسعه‌یافتگی کشورهای فعلی نیست. چون من برخی از مولفه‌های آن را عرض کردم که مثلا مسیحیت یا فلسفه روشنگری ایجاد شد و بر اومانیسم (اصالت انسان) تاکید می‌کرد. اما کسانی که در باب توسعه صحبت می‌کنند، به مباحث فلسفی و مبانی فکری غرب بی‌توجهند و چون واقعا مظاهر خیلی پیشرفته و خارق‌العاده‌ای دارد و انسان دوست دارد که این مظاهر را داشته باشد، تلاش می‌کنند که مثل آن‌ها باشند و خیلی به مبانی آن کاری ندارند. حال افرادی که ارزیابی می‌کنند و حرکت کند ما را به خاطر نوع سیاست‌ها و نوع گرفتاری‌هایی که داریم می‌بینند، بعضی اوقات ممکن است که منتقد این قضیه باشند که نه، ما به قدری حرکتمان کند است که می‌شود گفت که اصلا در حال توسعه هم نیستیم.

به طور طبیعی این سوال پیش می‌آید که پس نسبت ما با توسعه چیست؟

ولی حقیقت این است که توسعه یک آرزو برای مردم ما بوده، از خیلی سال‌های پیش هم این‌طور بوده است؛ حتی از ۲۰۰ سال قبل در آرزوی توسعه بودیم و تلاش‌هایی کردیم، حرف زدیم، اقدام کردیم، با موانع روبه‌رو شدیم. به نظر من حرف درست این است که به خاطر ناسازگاری‌هایی که در اقدامات و نوع گرفتاری‌هایمان که داشتیم، سرعتمان به نسبت وقت و زمان و امکاناتی که پای این مفهوم گذاشتیم کم بوده است. یعنی در این زمینه رشد ما کم است و باید اعتراف کرد که سرعت رشدمان کمتر از آن چیزی است که باید می‌بود.

ممکن است این ذهنیت پیش بیاید که ما اصولا مردم «غیرتوسعه‌ای» هستیم. این گرفتاری‌ها و مشکلات ما، چطور لای چرخ‌های توسعه رفته و سرعتمان را کند کرده است؟

بزرگ‌ترین مشکلی که در ۶۰ سال اخیر برای کشورهای درحال توسعه و از جمله کشور ما رخ داده، این است که توسعه‌یافتگی غرب؛ که البته من تاکید می‌کنم دستاوردهای بسیار بسیار زیادی هم داشته است، خودش را در مولفه‌هایی مثل علم، تکنولوژی و دانش نشان داده و لذا به دیگران گفته می‌شود شما اگر بخواهید توسعه‌یافته بشوید، باید از طریق «صنعتی شدن» و «علمی شدن» همانند ما بشوید! ما در کشورهای درحال توسعه و از جمله ایران، به «مبانی پیشرفت غرب» کمترین توجه را داشتیم و با دیدن ظواهر آن، تا حد زیادی منفعل شدیم یعنی لازم نیست که آن‌ها (غرب) خیلی تلاش کنند ما را به سمت خودشان بکشانند، بلکه مظاهر مادی زندگی آن‌ها و پیشرفت‌هایی که داشته‌اند، طوری شده که ما خود به خود شیفته مثل آن‌ها شدیم. هم برای ما و هم برای خیلی از کشورهای دنیا وضع همین است. شما یک نگاهی بفرمایید به نوع معماری شهرهای ما، نوع خانه‌سازی، نوع موسیقی که گوش می‌کنیم، حتی طرز صحبت‌کردن‌ها، نوع مصرف و‌... همه نشان می‌دهد که دوست داریم مشابه آن‌ها بشویم.

اما اگر یک زمان بندی را فرض کنیم، به نظر طبیعی می‌رسید که بعد از انقلاب به دلیل تغییرات عمیق ساختاری و ماهوی که در کشور رخ داد شاهد تعریف بومی و مبتنی بر اقتضائات خودمان باشیم و پیش برویم.

متاسفانه برای ما نوعی از‌خود‌بیگانگی رخ داده است. انقلاب اسلامی تلاش کرد که نوعی ما را به مسیر دیگر و قیدی دیگر بیندازد. اما به دلایلی که شاید بیشتر آن و حتی تعیین‌کننده آن جنگ تحمیلی بود، ما «زمین‌گیر» شدیم. بعد از جنگ، در کشاکش تلاش برای این بودیم که کاری به نام انقلاب بکنیم. اما متاسفانه چون شناخت فلسفی و مبنایی از غرب و تمدن غرب نداشتیم، عملا همان روشی را انتخاب کردیم که صرفا در «لفظ» مخالفت می‌کردیم. یعنی در‌حالی‌که به لحاظ لفظ با غرب و با استکبار‌ستیز می‌کردیم و می‌کنیم، خیلی تلاشی برای شناخت مبانی تاسیسی چنین تمدنی(غرب) نداشتیم. 

وقتی شناخت نسبت به آن نداشتیم ناخودآگاه همان راه‌هایی را انتخاب کردیم که در غرب اجرایی و پیاده می‌شد. من می‌خواهم عرض کنم یکی از بزرگ‌ترین چالش‌ها و ناسازگاری‌های ما شناخت ناکافی از تمدنی بود که اسلام با آن انطباق نمی‌کند و حتی می‌خواست آن را تغییر دهد. این مسئله در سال‌های بعد از جنگ خیلی ادامه پیدا کرد. الان شما با جامعه‌ای روبه‌رو هستید که به هر ترتیب رویکردهای خیلی وسیع‌تری به دریافت دستاوردهای غرب دارد. این حاصل نشده مگر اینکه ما نظام آموزشی خودمان و نظام برنامه‌ریزی خودمان و نظام قانون‌گذاری و بقیه سیستم را به طور خودآگاه یا ناخودآگاه، دانسته یا نادانسته، متاسفانه به سمت «توسعه به سبک غربی» پیش ببریم. خیلی مطلب و حرف در این زمینه‌ها هست که در حد اشاره برای گفتگوی مطبوعاتی ما کفایت می‌کند. چندین دهه آرام، باید تغییراتی در تولید و میزان تولید و ارتقای سطح زندگی مردم انجام بدهیم، به تدریج که سطح زندگی مردم ارتقا می‌یابد، دیدگاه‌هایشان درباره مسائل مختلف مشمول تغییرات مثبت می‌شود. بعد شما وقتی به ۴۰سال قبل نگاه کنید، جامعه را که مطالعه می‌کنید می‌بینید با یک تغییر بینش و نگرش در رفتار‌ها و ذهنیت‌های مردم مواجه هستید. به این تغییرات می‌گویند «توسعه‌یافتن». یکسری تغییرات ذهنی که البته متاثر از اتفاقات بیرونی و عینی هم هست. خب ما چنین تلقی و برداشت را نداریم.

شما معتقدید همان نسخه‌ای هم که مبتنی بر مختصات فکری و اجتماعی و معرفتی غرب بود نتوانستیم به درستی اجرا کنیم؟ اگر اجرا می‌شد چه ارمغانی داشتیم؟

بله، یعنی بدین معناست که ما اگر مدل «اصالت سرمایه» را که در برنامه‌هایمان انتخاب کردیم، دنبال می‌کردیم و به محض اینکه به مشکلی برخورد کردیم بر نمی‌گشتیم، از آنچه الان داریم وضع بهتر بود. گرچه در جاهایی مبتنی بر دین نبود. اشکال کار ما این است که مدل‌های غربی را انتخاب کردیم. اما چون برای ما مشکل بود برگشتیم و گفتیم این چیزی نبود که می‌خواستیم. هم وقتمان را گذاشتیم، هم آنچه در اهداف داشتیم به دست نیاوردیم، هم به آنچه طبق همان برنامه‌ها در میان مدت باید می‌رسیدیم، ادامه ندادیم و نرسیدیم.

اشاره کردید ما الگوی توسعه مبتنی بر قانون اساسی داریم که به دلایلی کنار گذاشتیم و آن را دنبال نمی‌کنیم. در قانون اساسی چه مدلی از توسعه دنبال و دیده شده است؟

مدل اقتصادی قانون اساسی به گونه ای است که می‌گوید سیستم اقتصادی باید به نحوی باشد که نیازهای انسان‌ها در جریان رشد، مثل خوراک، پوشاک، آموزش تامین شود؛ این اصل است. باید روند، در کل کشور اعم از دولت و مردم (برآیند کاری تمام دستگاه‌ها و نهادها) طوری باشد که آدم‌ها تامین نیازهای اساسی شان ممکن باشد. این کار از طریق «اقتصاد بدون بهره» مطابق بند دو اصل ۴۳ قانون اساسی دنبال می‌شود. به صراحت گفته می‌شود که باید از طریق «وام بدون بهره»، کسانی که توان و نیروی کار دارند و سرمایه ندارند، تامین شوند تا بتوانند درآمد داشته باشند. بهره هم همان رباست. بین این دو تفاوتی نمی‌گذارم. بهره هم مذمتش در قرآن به گونه‌ای است که در سوره بقره می‌فرمایند خدا و پیغمبر خدا با رباخوار اعلان جنگ می‌کنند. ما دیگر از این صریح‌تر نداریم.

در قانون اساسی می‌گوید درآمد ناشی از کار بدون ربا باید به گونه‌ای باشد که افراد با یک نوبت کار کردن، زندگی‌شان تامین شود و بتوانند برای مشارکت در فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی و... وقت آزاد داشته باشند. من از شما می‌پرسم ما کدامیک را داریم؟ هیچ‌کدام را نداریم.

می‌توانیم بگوییم سنگ بنای توسعه روی یک دیوار کج گذاشته می‌شود؟

من معمولا این توسعه‌یافتگی را به رسیدن یک سیب از زمان کالی تا رسیدگی تشبیه می‌کنم و می‌گویم این مراحل رسیده شدن، مراحل توسعه‌یافتگی است.

    دیوار کج توسعه...

صحبت درباره توسعه به طور ناخودآگاه ذهن را متوجه برنامه‌های توسعه می‌کند. دستاورد ما از این همه برنامه توسعه که نوشتیم و هر ۵سال بخشی یا تمام آن به نوعی تکرار شد، چه بوده است؟ چرا این همه برنامه نوشتن در کشور ما طولانی شده و تا چند سال باید این برنامه را بنویسیم؟

این سوال را اگر فردی مثل حضرتعالی در ۱۵سال قبل می‌کرد، جوابش با آنچه الان پرسیده شود متفاوت است. 

ما یکسری منویات و آرمان‌ها و آرزوهایی برای کشورمان داریم که خیلی هم خوب است. ولی بدون توجه به اینکه هر آرزو و هر هدفی، یک ظرف زمانی متناسب با خودش می‌خواهد و امکانات می‌خواهد و باید در یک سیستمی قرار داده شود ما را به جایی نمی‌رساند. در نتیجه مجموعه آرمان‌ها و آرزوهایمان را در کتاب‌هایی به نام کتاب برنامه می‌نویسیم و در مجلس تصویب می‌کنیم. زیاد هم کاری نداریم که پولش را داریم انجام بدهیم یا نه، یا آدمش را داریم که انجام شود یا نه. اگر آدم و پول داریم، آیا امکانات و بسترش را داریم یا نداریم؟ اصلا آیا برخی از این‌ها در ظرف ۵‌سال تکمیل می‌شود یا نه؟ این‌ها را می‌نویسیم و می‌شود برنامه. یعنی کتاب برنامه، می‌شود کتاب آرزوها و آرمان‌ها که اگر شما نگاه کنید در برنامه‌های ۵‌ساله این مدام تکرار شده و شما حرف دیگری هم که نمی‌توانی بنویسی. آرزوهایمان را مدام بازگو می‌کنیم.

برنامه مجموعه آرزوها نیست. بنابراین می‌خواهم بگویم آنچه ما می‌نویسیم اصلا برنامه نیست. ما اسم غلطی روی آن گذاشتیم. 

برنامه مجموعه اولویت‌هاست. وقتی هم می‌گوییم اولویت معنایش این است که در ۵ سال، یک کشور می‌تواند صرفا ۱۵ تا اولویت داشته باشد. خب در برنامه‌هایمان ما بعضا تا هزار و ۲۰۰ مورد اولویت داریم! خب شما می‌دانید هزار و ۲۰۰ اولویت یعنی هیچ چیزی اولویت نیست. چون همه چیز در اولویت قرار می‌گیرد. بنابراین نمی‌توانیم به آن برسیم. ما برنامه‌نویسی نکرده‌ایم. این در پاسخ به سوال شما در ۱۵ سال پیش.

ولی اگر الان این سوال را می‌پرسید ضمن این حرف، یک چیز دیگر هم اضافه می‌کنم. کسانی که عمدتا این دولت‌ها و بعضا مجالس را اداره می‌کنند، کسانی‌اند که در پیشنهاد و تصویب برنامه‌های دهه‌های گذشته نقش داشتند. مثلا در دولت بودند. در مجلس بودند. همان‌هایی که در تصویبش نقش داشتند و اجرا کرده‌اند مشکلات فعلی را ایجاد کرده است. الان آن‌ها از مجلس یا از دولت‌های قبل آمده‌اند و در دولت فعلی هم کار می‌کنند و بدیهی است که آن‌ها راهی جز همان کاری که ۲۰ سال قبل انجام می‌دادند، بلد نیستند. لذا همان سنگ‌های روی هم گذاشته شده را اضافه می‌کنند. یعنی آجر دیگری روی همان پایه‌های دیوار کج می‌گذارند.

    دیدگاه یک/ جامعه کم‌کار و پر‌آرمان

 
چشم‌انداز آینده توسعه ایران را در ابعاد مختلف چطور ارزیابی می‌کنید؟

توسعه ای که از آن صحبت می کنیم، همان توسعه بدون قید اقتصادی است. چون توسعه اصلا قابل تفکیک به اجزا نیست. 

یعنی وقتی از توسعه صحبت می‌کنیم سیاست و فرهنگ هم با این عجین می‌شود. لذا اگر پیشرفتی نداشتیم یعنی در سیاست و فرهنگ هم پیش نرفته‌ایم. یک نکته دیگر هم وجوه مختلف توسعه است. من همیشه از جمله ناپلئون استفاده می‌کنم که می‌گوید «امید در زندگی بشر مثل بال در زندگی پرنده است». 

به نظر، ما نمی‌توانیم ناامید باشیم. حقیقت این است که پتانسیل و ظرفیت تغییر در جامعه ایران وجود دارد. 

یک حقیقت دیگری هم وجود دارد و آن این است که جامعه ما به دلایل مختلف، خیلی کمتر از آنچه متناسب با آرمانش باشد، کار جدی و تلاش جدی می‌کند. 

این جامعه به اصطلاح کم‌کار هست و پر‌آرمان و اسیر همان انفعال‌ شده است. واقعیت بعدی این است که سیاسیون ما هم گویا پرهیز دارند از اینکه به جامعه بدون رودربایستی بگویند که با چه تنگناهایی مواجه هستیم. 

تلاش می‌کنند با حرف‌هایشان جامعه را گرم نگه دارند، گویی هیچ اتفاقی برای ما نیفتاده است. در‌حالی‌که واقعا این‌طور نیست.

من اعتقادم این است که جامعه آمادگی دارد که اگر واقعیت‌ها به آن گفته شود و دچار آن «بلیه وعده و وعید» نشود، با لحاظ کردن شرایطی که عرض شد، فکر می‌کنم در یک افق ۱۰‌ساله بتوانیم این رشد تخریب و گرفتاری‌مان را متوقف کنیم. ولی اگر کسی بگوید یک سال و دو سال و یک دولت، من این را باور نمی کنم.


توسعه یعنی حرکت کُند در گذر زمان 

یکی از اشکالاتی که در این زمینه مطرح می‌شود اجماع‌نظر میان نخبگان در رابطه با این مفهوم است. چه مبنای این را ۲۰۰‌سال پیش در نظر بگیریم یا اول انقلاب یا بعد از جنگ فرقی نمی‌کند.

من این صحبت شما را کاملا تایید می‌کنم. من اشاره کنم که در سال ۱۸۰۶ میلادی، مکالمه‌ای بین «عباس میرزای قاجار» و سفیر فرانسه که در ایران بود وجود دارد. 

آن‌ها با هم مذاکره می‌کنند و حرف‌های زیادی رد و بدل می‌شود. از جمله این حرف که شاه ایران از سفیر فرانسه می‌پرسد که من ایرانی‌ها را چگونه «هوشیار» کنم؟ این‌طور به نظر من می‌رسد که این هوشیاری همین توسعه‌ای است که ما داریم دنبال می‌کنیم. می‌خواهم بگویم که این مسئله ۲۰۰ ساله ما بوده است. 

تغییراتی باید حاصل می‌شد و نشد و الان از مسائلی که داریم راضی نیستیم. حتی به قول صحبت شما، در اینکه در حال توسعه هم هستیم تردید می‌کنیم. 

دلیل عمده اش این است که ما نمی‌دانیم با چه چیزی مواجهیم. همان‌طور که فرمودید تلقی درستی از توسعه‌یافتگی نداریم.

قبل از انقلاب البته برنامه‌ریزی بوده، اما برنامه‌های قبل از انقلاب مطابق قانون (که کار درستی هم بوده) برنامه‌های «عمرانی» است. 

رویکردها اقتصادی بوده و عمران. به عمران دقت کنید. یعنی «پروژه» تعریف می‌کردند. 

بعد از انقلاب بدون این که قانون عمرانی منطبق با برنامه‌ها عوض شود، اسمش را برنامه‌های توسعه گذاشتند. 

در‌حالی‌که همه می‌دانند توسعه لزوما با برنامه‌ریزی و آن هم در کوتاه‌مدت حاصل نمی‌شود. چون توسعه عبارت است از یک حرکت کند و در گذر یک زمان نسبتا طولانی. مثلا سی یا چهل سال. البته توسعه برای اروپا بیش از ۱۵۰ سال طول کشید.

    دیدگاه دو / دولت ها در مبانی توسعه هیچ تفاوتی باهم نداشتند

آیا به نظر شما ایران توانسته از مدل‌های توسعه‌ای موفق دنیا الگو‌برداری کند؟ 

مشکل اصلی‌مان این است که هم الگویمان را نمی‌شناسیم و هم نسبت به آن‌هایی که بعضا به لفظ و حرف ازشان انتقاد می‌کنیم، به شدت منفعل هستیم. 

من فکر می‌کنم توسعه، الگوی پیشرفت یا هر اسمی که بخواهیم روی آن بگذاریم، در هر جامعه‌ای «قانون اساسی» آن جامعه است. ما در ایران پس از سال‌ها مبارزه و تلاش افراد و گروه‌های متعدد و مختلف، قانون اساسی تدوین کردیم و به هر حال چون روابط بین قدرت و الگوی نظام اقتصادی را در آنجا طراحی کردیم، هم عقلا و هم قانونا، انتظارمان این است که قانون را پیاده و اجرا کنیم. 

من مدعی‌ام که بخش‌های زیادی از قانون اساسی از جمله در فصل امور مالی و اقتصادی را کنار گذاشته‌ایم.

چرا قانون اساسی که حاصل و چکیده خواست‌های ما بوده، به این راحتی کنار گذاشته شود؟ فکر می‌کنید در چه زمانی این اتفاق افتاده و جایگزین آن چه بود؟

بعد از جنگ تحمیلی کنار گذاشتیم. در دوره جنگ هم که شرایط برای برنامه‌ریزی مهیا نبود. لذا ما الگوی خودمان را کنار گذاشتیم و سرنوشت برنامه‌ریزی کشور را به تکنوکرات‌هایی دادیم که این‌ها تحصیل‌کردگان نظام آموزشی غرب بودند و من می‌گویم ولو با «نیت خیر» بوده که جامعه را توسعه بدهند.

اما همان چیزی را که یاد گرفته بودند بدون اینکه به تفاوت مبانی دو جامعه توجه کنند، خواستند الگوی توسعه را در ایران اجرا کنند و خب تفکرشان را در سازمان برنامه و بودجه به صورت پیش‌نویس لایحه کردند و در مجالس تصویب کردند و هم‌اکنون بلاوقفه ۲۷ تا ۲۸ سال از اجرای آن تفکرات می‌گذرد.

یعنی رفت‌و‌آمد دولت‌ها و جابه‌جایی قدرت، متغیر تعیین‌کننده‌ای برای تغییر شرایط نبود؟

بنده هیچ تفاوتی بین رویکردهای توسعه‌ای و اقتصادی دولت سازندگی با دولت اصلاحات با دولت مهرورزی و با این دولت تدبیر نمی‌بینم. همه از نظر مبانی و رویکردها یکسان و مشابه هم هستند. 

بنابراین ما در قبال دیگران منفعل شدیم. «از ماست که بر ماست.» دست دیگران نبود. 

آن‌هایی که اداره امور و ریل‌گذاری را در اختیار داشتند که به نظر من تکنوکرات‌ها بودند، موفق شدند تفکر خودشان را ولو با «نیت خیر»، توسط دولت و مجلس اجرا کنند. دولت و مجلس هم به خاطر اینکه خیلی مخالف علم و دانش معرفی نشوند با پیشنهادات آن‌ها مخالفتی نکردند.

خب از این نظر می‌توانیم بگوییم به نظر کارشناسی توجه کردند. اما شما معتقدید این نظرات کارشناسی برگرفته از علوم فراگرفته شده‌ای بود که نسخه‌های عملیاتی آن در غرب و با توجه به خاستگاه همان جامعه تدوین شده بود، نه جامعه ایرانی.

بله، من باید بگویم که نظر غالب کارشناسی‌های ارائه شده، بعضا در نقطه مقابل قانون اساسی هست و لذا ما الان جامعه‌ای داریم که بعد از ۲۸ سال نه‌تنها نمی‌توانیم در حوزه اقتصاد دفاعی بکنیم؛ بلکه در بخش‌های دیگر مانند حوزه‌های قضایی، روابط انسان‌ها، حقوق انسان‌ها و... هم دچار مشکلات زیادی هستیم. به همین نام‌گذاری‌هایی که می‌شود، نگاه کنید. 

هر دهه‌ای به یک نامی مزین است. معنایش این است که ما بعضا از آنچه انتظار داشتیم، ره به جایی نبردیم. باید به قانون اساسی برگردیم. بنابراین ما الگو داریم. اما آن را را کنار گذاشته‌ایم. دست به الگویی از توسعه زدیم که از پیامدهایش راضی نیستیم. به همین خاطر آن الگو را هم به درستی اجرا نکردیم.

بازدید از صفحه اول
نسخه چاپی
ارسال به دوستان
ذخیره
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد